اشعار امام رضا(ع)

»افتخار اولیا«
گوهر بحر ولا باشد رضا
مظهر عشق و صفا باشد رضا
شد حریمش مأمن امن و امان
رهبر شاه وگدا باشد رضا
هر چه گویم در مدیح او کم است
در خور مدح و ثناباشدرضا
شیعیان را تاج فخرو اعتبار
افتخار اولیا باشد رضا
زائر کویش همیشه شادمان
شافع روز جزا باشد رضا
دردمندان بى پناهان را معین
یاور و مشکل گشا باشد رضا
وحشتى نبود ز روز محشرم
چونکه با من آشنا باشد رضا
حجت برحق ولى کبریا
نور چشم مصطفى باشد رضا
دردمندان بى پناهان را بگو
برهمه دردى دوا باشد رضا
زد شرر بر پیکرش زهر جفا
مظهر صبر و رضا باشد رضا
در میان حجره تنها و غریب
کشته‏ ى زهر جفا باشد رضا
هر که چون »شیدا« بودخدمت‏گذار
یاورش در هر کجا باشد رضا
×××
بیداد پاییز
خوشا آن غریبى که یارش توباشى
قرار دل بى قرارش تو باشى
خوشا آنکه تنها تو را دوست دارد
چه خوشتر اگر دوستارش تو باشى
زبیداد پاییز هم غم ندارد
هر آن دل که باغ و بهارش تو باشى
برآن مختصر مى ‏برم رشک هر شب
که شمع شب احتضارش تو باشى
خراسان، حریم حرم هاست آرى
حریمى که پروردگارش تو باشى
خوش آن خانه بردوش دور از دیارى
که هم خانه و هم دیارش تو باشى
خوشا آن تهى دست بى برگ و بى بار
که در این چمن برگ و بارش تو باشى
خوشا آن که یک عمر پروانه ات شد
که یک لحظه شمع مزارش توباشى
بود نار بر لاله زار خلیلش
کسى را که بردل شرارش تو باشى
شعارى به پیشانى خود نوشتم
خوشا آنکه تنها شعارش تو باشى
×××
»همه هستى«
کنج حجره ز همه دلگیرم
از تب غربت خود مى‏میرم
همچومن هیچ کسى مضطر نیست
غربت من زعلى کمتر نیست
هرچه گل بود به باغم پژمرد
همه هست مرا سرمابرد
من غریب الغرباى شهرم
کشته‏ى جرعه‏اى از این زهرم
گر حسین زمزمه‏ اى برلب داشت
دلخوشى داشت که یک زینب ‏داشت
من که کارم غم و اشک و آه است
چه کنم خواهر من در راه ست؟
گر خبر از دل زارم گیرد
بین ره از غم من مى ‏میرد
به امیدى که جوادم آید
لحظه‏اى خواب به چشمم ناید
پسرم درد به سینه دارد
خبر از شهر مدینه دارد
کوچه تنگ مدینه دیده
ناله فاطمه را بشنیده
ترسم از اینکه شبیه زهراست
در جوانى برود از دنیا
×××

»آه غریبانه«
ز دود آه غریبانه ‏ام جهان سوزد
به غربتم پروبال کبوتران سوزد
نشس‏ته برجگرم زهرو شعله مى ‏گیرد
چنان گرفته ‏ام آتش که عمق جان‏سوزد
گهى به خاک بیفتم گهى به پاخیزم
که از میان دلم تا به استخوان سوزد
مگر جواد من آید به زیرلب گویم
بیا گلم به کنارم که باغبان سوزد
دوباره پیش نگاهم مدینه مى ‏آید
که آشیانه ‏ى قلبم در آن میان سوزد
مدینه پر زغم است و دوباره مى ‏بینم
که مادرم پى حیدر نفس زنان سوزد

زینت کاشانه
اى رواق و حرمت مسجد و میخانه ‏ى ما
ماخماریم دگر این تو و پیمانه ‏ى ما
مهر و سجاده نداریم که خاک حرمت
مهر ماگشته و هم زینت کاشانه‏ ى ما
تو کریمى و روانیست که ماهدیه دهیم
غیر,بار گنه بسته بر این شانه ى ما
تو غریب الغربایى و رئوفى به همه
پرکن از جام مى ‏ات تا لب پیمانه‏ ى ما
×××
مرا دلبند مشهد آفریدند
علاقه‏ مند مشهد آفریدند
میان سینه ‏ام گنجى نهادند
مرا مانند مشهد آفریدند
غریب شهر خراسان عزیز زهرایم
رئوف، همچو خداى رحیم و یکتایم
به دستگیرى س‏ائل همیشه مشهورم
منم که ضامن آهو میان صحرایم
به هر کجا که صدا مى ‏کند مرا مسکین
به غربت دل خونم قسم که مى ‏آیم
رضاى فاطمه را از من غریب بجو
که من کلید رضاى على و زهرایم
به نام من در آور لباس احرامت
که من خود عاشق این جامه ى مصفایم
اگر شرایط احرام تو شکسته شده
مدار غصه، به حکم تو خورده امضایم
قبولى ‏زحمات ‏محرم و صفر است
هر آنکه ناله زند در عزاى عظمایم
منم غریب که چون من کسى غریب نشد
به جز جواد کسى بر دلم حبیب نشد

کعبه ‏ى دل
کعبه ‏ى دلم شده صحن و سرات امام رضا
مى ‏زنم بوسه به پاى زوارات امام رضا
دوست دارم وقتى که جون مى ‏یاد تو گودى گلوم
بمیرم گوشه ایوون طلات امام رضا
دوست دارم روزقیامت که مى ‏شه ببینمت
هى نگاه کنم به اون قدو بالات امام رضا
دوست دارم توبارگات دونه گندمى بشم
تا زیرپا بمالند کبوترات امام رضا
دوست دارم وقتى اجل مى ‏یاد به بالاى سرم
هى بگم جونم فدات جونم فدات امام رضا
دوست دارم موقع مرگم تو بیاى به دیدنم
صورتم را بذارم رو خاک پات امام رضا
شنیدیم تو حجره جون دادى و دست پا زدى
نرسید، به گوش شیعه هات صدات امام‏رضا
شنیدم اشک جواد چکیده روى صورتت
لباشو جواد گذاشت روى لبات امام رضا
شنیدم وقت سفر گفتى برات گریه کنن
تو مدینه دخترات و خواهرات امام رضا
خوش به حال اونکه آلآن مشغول زیارته
سرگذاشته به ضریح باصفات امام رضا
جان زهرا گوشه‏ ى چشمى واکن به »میثمت«
که دلم گشته اسیر یک نگات امام رضا


»سفربى برگشت«
دید یارى به جز از درد نباشدبه برش
زهریارش شده بنشست کنار جگرش
نه به غیر از دل او غمخوار او بود کسى
نه به دامان کسى جز به سرخاک سرش
گفت بر عترت خود از پى من گریه کنید
خود خبرداد که برگشت ندارد سفرش
دست مولا به دل و دست غلامش برسر
چشم او بروى او چشم به راه پسرش
جگر پاره به جا بود و جگرپاره نبود
حجره در بسته ولى باز به در چشم پسرش
ناگهان جان به لب آمده برگشت به تن
آخرین دم پسرآمد به کنار پدرش

لطف بى پایان- زمزمه
من دست خالى آمدم
دست من و دامان تو
سرتابه پا درد و غمم
درد من و درمان تو
اى جان جانانم رضا
اى شاه و سلطانم رضا
تو هرچى خوبى من بدم
بیهوده برهر در زدم
آخر به این درآمدم
باشم کنار خال تو
اى جان من قربان تو
اى جان جانانم رضا
اى شاه و سلطانم رضا
من از همه درمانده ‏ام
جامانده ‏اى وامانده ‏ام
یا خوانده یا ناخوانده ‏ام
اکنون منم مهمان تو
پاى من از ره خسته شد
بال و پرم بشکسته شد
هر در به رویم بسته شد
جزدرگه احسان تو
گفتم منم در مى‏زنم
گفتى به تو سرمى زنم
من هم مکرر مى ‏زنم
کوعهد و کو پیمان تو
سوى تو رو آورده‏ ام
اى خم سبو آورده ‏ام
من آبرو آورده ‏ام
کو لطف بى پایان تو
حال من گوشه نشین
با گوشه‏ ى چشمى ببین
جزسایه ى پرمهرتان
جائى ندارم جان تو
آهوى پا شکسته‏اى
لنگون ولنگون اومده
آى ضامن آهو برات
دوباره مهمون اومده
×××

وادع آخر - زمزمه
تارضا فرمود اى غمخوار من
یا اباصلت اى همیشه یار من
اى براى رفتن من دلغمین
در دم آخر و داعم را ببین
مجلس مامون اگر طولى کشید
چشم گریان کن که مى ‏گردم شهید
گر عبا برسر گرفتم باش قرص
دیگر از مولاى خود چیزى مپرس
چونکه مى‏سوزم من از زهر جفا
زهر آتش زد بر این جان رضا(ع)
آنچنان آتش بر اندامم کند
مى ‏نشینم تا که آرامم کند
یادم آید از حسین و کربلا
جد عطشانم شده راسش جدا
×××
 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.